
یادداشتی بر
داستان «ما» از مجموعه داستان «پیاده تا افق» / نشر سخن گستر
روابط سادهی انسانی ساختار كلی این داستان را شكل داده است. روابطی كه در لایههای مختلف جامعه قابل لمس كردن است. از رابطهی عاطفی بین دو نفر - كه موضوع اصلی داستان است- تا رابطهی میان پدر و كودكی كه در پارك مشغول بازی هستند ، همه جزیی از این داستاناند.
میتوان در حالت كلی درونمایهی این داستان را سایه انداختن بیتفاوتی بر این روابط دانست ، چنانكه از ابتدا تا اواسط داستان به نوعی بیتفاوتی شخص دوم این داستان بیان شده است.
این روابط گرچه به ظاهر ساده به نظر میرسند اما در حقیقت شبكهی پیچیدهای از كنشها و واكنشهایی هستند كه بین افراد شكل میگیرند و در نتیجه انسانها را غیرقابل پیشبینی میكنند. این نكته را میتوان در قسمت پایانی داستان دید ، وقتی كه شخص اول داستان با اینكه از این بیتفاوتی رنج میبرد اما رفتن با شخص دوم را میپذیرد.
زبان داستان مانند ظاهر این روابط ، ساده و منطقی به نظر میرسد ؛ گرچه اشكالهایی در بیان مفاهیم نیز وجود دارد. در بعضی از قسمتها ، زبان شاعرانه جای بیان روایی را گرفته و به نوعی به داستان ضربه زده است (جملاتی مانند دلم هوای یادش را كرده بود – كجایی كه نیستی – ماه شبهای تنهایی من).
به نظر میرسد برای بیان این داستان ، تلاشی برای گریز از مفاهیم روایتهای كلاسیك صورت گرفته است. در حقیقت پرش از فكر شخص اول (قسمت اول داستان) به پارك (فسمت دوم داستان) و سپس به ترمینال (قسمت سوم داستان) میتوان متوجه این موضوع شد كه سعی در بیان روایت به شیوههای نو و پرهیز از روایتهای كلاسیك صورت گرفته است ؛ هرچند نه به طور كامل اما تلاش نسبتاً موفقی بوده است.
زنجیرهای این داستان در برخی از پاراگرافها گسسته به نظر میرسد. بهطور مثال فضای پارك هم به داستان ضربه زده و هم كمك كرده است. اگر فضای پارك را صرفاً برای بیان رابطهی آن پدر و كودك بدانیم میتواند درونمایهای مشابه به اصل داستان را داشته باشد اما از نگاهی دورتر پرش روایت به پارك تنها به ابزاری برای گریز از ساختار تماماً رمانتیك تبدیل شده است.
در قسمت پایانی ، داستان دچار ایست كلمات میشود. جملات پایانی بسیار كوتاه و دارای ساختار ضعیفتری نسبت به بقیه جملات میشوند. (برای مثال میتوان به این قسمت اشاره كرد: دیدمش. ترمینال بود...)
شاید مهمترین اصلی كه داستان فاقد آن است ، نبود ضربهای به خواننده برای هرچه بیشتر درگیر كردن ذهن او باشد و به داستانی روایتگونه تبدیل شده است.
اما بهترین قسمت داستان ابتدای آن است. جملات منسجم و دارای ساختاری قوی هستند. بیان خوب و پرشهای كلامی موفقی كه در قسمت اول داستان صورت گرفته خواننده را مجبور به دنبال كردن داستان میكند.
در پایان میتوان برای جمعبندی این نكته را ذكر كرد كه داستان هرچند دارای نواقصی در روایت ، زبان و انسجام است اما تلاش نسبتاً موفقی برای بیان این درونمایه بوده است. داستانی كه در قسمت اول بسیار خوب شروع میشود ، در قسمت دوم نزول میكند و در پایان با صعودی دوباره (البته نه مانند قسمت اول) تمام میشود.
طبقه بندی: نقدها،

گاهی اجبار به انجام كاری ، دید انسان رو به مسائلی جدید باز میكنه. حدود سه هفته پیش مجبور شدم به یكی از مناطق پایینی شهر برم و نهار رو در یكی از كافههای اونجا بخورم.
محیط اون كافه برام آشنا نبود ، حتی برعكس خیلی هم غریبه بود. آدمها ، دیوارها ، میزها... شروع به خوردن غذا كه كردم كمكم احساس كردم چیزهای جالبی داره اونجا میگذره.
چهارتا میز كه همه دورش مینشستند بدون اینكه كسی بخواد میز رو مال خود كنه! بدون اینكه حق تمام اون میز رو مال خودش بدونه. صاحب كافه ، كه پیرمردی خمیده بود ، با صدایی كه خش داشت. و آدمهایی كه نشسته بودند. همه همدیگر رو میشناختند. یكی از اونا پیرمردی بود كه تازه اومده بود ، شاید هفتاد-هشتاد سالی سن داشت. به سختی راه میرفت اما چهرهی جالبی داشت.
شاید فقر از سر و روی اون محله و اون كافه میبارید اما یه چیزی خیلی خیلی آدم رو جذب میكرد و اون شخصیتهایی كه هر كدوم از اونا داشتند. آدمهایی كه خیلی ساده بودند. آدمهایی كه دغدغهی مسائل اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ... خیلی خیلی كمتر داشتند یا حتی نداشتند. آدمهایی كه حتی نام كانت ، فروید ، ماركس و ... رو نشنیدهاند. آدمهایی كه با مسائل مدرن ، پستمدرن و .. بیگانهاند. اما هر كدومشون شخصیتهای خیلی خیلی جالبی دارند. آدمهایی كه حتی میشه از تكتكشون یه فیلم ساخت.
به راستی كدوم زندگی بهتره؟ غرق شدن در مسائل و نامهایی كه گفتم و فراموش كردن اصل زندگی یا بیگانه بودن باهاشون؟ همهی این آدمها ، این فلسفهها ، این قسمتبندیها برای بهتر كردن زندگیه بشر میخواستن گام بردارند. اما آیا تونستند یا فقط شدند مشكلی برای اصل زندگی و اصل زندگی فراموش شده؟
طبقه بندی: سه نقطههای من،

موضوعی كه تازگیها بهش فكر میكنم ، داشتن و نداشتن چیزی دریك لحظهست. به تعبیری دیگر در عین داشتن (كه میتونه شامل یك حقیقت غیرفیزیكی یا یك وجود فیزیكی باشه) اسیر نوعی نداشتن هم باشیم.
داشتن یك حقیقت غیرفیزیكی یا یك وجود فیزیكی میتونه به معنای تعلق كامل یا صرفاً داشتن نوعی اعتقاد به اون باشه. بنابراین با این دید میتونیم دربارهی خیلی از مسائل حرف بزنیم.
همیشه داشتن ، دارای یك مبدأ هست (یك زمان خاص كه در اون لحظه شروه میشه) اما میتونه دارای مقصد باشه یا نباشه. در واقع پایان اون ، به یكسری از عوامل درونی و بیرونی وابستهست. اما مطلبی كه اینجا دارای اهمیته ، خط وجود اون چیز خاصه نه نقاط ایتدایی و انتهایی.
از دید كسی كه این حقیقت یا وجود براش در حال اتفاق افتادنه ، این وجود یك جریانه و بنابر خاصیتی كه جریان ایجاد میكنه این شخص این فرآیند رو بدون نقاط ابتدایی و انتهایی میبینه. در نتیجه این جریان رو همیشه پایدار میدونه. این دقیقاً لحظهایست كه موجب میشه اهمیت اون خط (جریان) براش كم بشه. این به مفهوم كم شدن تعلقات و از دست دادن موضوعیت این جریان برای اون شخصه.
با یك مثال بحث رو ادامه میدم. همیشه مرگ عزیزان برای انسان یك شوك بزرگ به حساب میاد. دلیلش در موضوعی كه در حال بحثه پیداست. انسان بنا به دیدی كه داره همیشه همه چیز رو دارای جاودانگی میدونه (دید جادودانه : اولین نتیجهی این بحث) بنابراین وقتی با مرگ عزیزی روبرو میشه، باور و تحمل این اتفاق براش ناممكن یا بسیار سخته چون وجود اون شخص رو همیشگی میدونسته. این مثال قابل تعمیم در بیشتر مسائل هست.
اما اتفاقی كه بعد از تصور جاودانگی هر پدیده رخ میده ، دچار شدن به نوعی بیتفاوتی به اصل این مطلبه یعنی ذهن انسان دچار نوعی راكد بودن میشه. در حقیقت اسان به چیزی كه داره ، بیتفاوت میشه.
با هم موضوعاتی كه تا اینجا در موردش بحث شده رو مرور میكنیم :
داشتن ---> تصور به جاودانه بودن چیزی كه داریم ----> بیتفاوتی
حالا به قسمت پایانی بحث میپردازیم. وجود روح بیتفاوتی در انسان موجب میشه نوع برخورد انسان یا چیزی كه داره متفوت بشه. به طور مثال راحت از كنارش بگذره ، صعود و نزول اون داشته چندان براش مهم نباشه و در آخر اصلاً اون رو نبینه.
اگر یك مقایسه بین كسی كه چیزی رو داره و به این بیتفاوتی دچار شده و كسی كه اون رو نداره كنیم ، وجه اشتراك این دو ، ندیدنه! در واقع شخص اول بر اثر بیتفاوتی و شخص دوم بر اثر وجود نداشتن ، نمیبینند.
حالا دوباره با هم این بحث رو بررسی میكنیم :
داشتن ---> تصور به جاودانه بودن چیزی كه داریم ----> بیتفاوتی ----> ندیدن این داشته ----> نداشتن
به اولین جمله از این بحث برمیگردیم : در یك لحظه ما یك چیز رو هم داریم و هم نداریم. نداشتن ما حاصل هر اتفاقی میتونه باشه اما مسئله مهمتری اینجا هست و اون اینه كه داشتنها جاودانه نیستند بنابراین به نداشتن نباید تبدیل بشند.
طبقه بندی: سه نقطههای من،

در شعر زبان مهمتر است یا احساس شاعر؟
پاسخ به سوال پیشرو از آن جهت دارای اهمیت است كه هر دو مقوله اساس شعر در همهی قالبها و انواعش هستند. احساس شاعر یا همان مفهومی كه در ذهن شاعر جای دارد به لحاظ انتقال یك اصل مهم،زیبا یا قابل توجه و زبان به عنوان راه بیان این احساس(مفهوم) و در واقع تنها راه ارتباط با مخاطب دارای اهمیتاند. اگر به زبان تنها به دید ابزاری آن نگاه كنیم در نتیجه آن را صرفاً سنتی كردهایم و امكان ایجاد تعاریف تازه از كلمات و ابداع تركیبات زیبا را از آن گرفتهایم. بنابراین زبان نه تنها به عنوان ابزار دارای اهمیت است بلكه در سطحی بالاتر محل ایجاد تمام ابداعات كلامی ما نیز هست.
حال باید به این سوال پاسخ داد كه در ابتدای خوانش هر شعری ، كدامیك (زبان یا احساس) ابتدا به سراغ مخاطب میروند و او را درگیر خود میكنند؟ برای پاسخ به این سوال بهتر است از علم روانشناسی كمك بگیریم. در روانشناسی اصلی به عنوان «اصل هرم نیازها» وجود دارد. این هرم به طبقات مختلف تقسیم شده است. طبقات پایین نیازهای فیزیكی و ظاهری انسان را بیان میكنند و هرچه به طرف بالاتر میرویم این نیازها به نیازهای غیرفیزیكی و باطنی تبدیل میشود؛ تا آنجا كه در قله هرم به طور كامل یك نیاز درونی مطرح میشود. نتیجهای كه از هرم نیازها به دست میآید مورد تاكید است. در نتیجهی این اصل این مطلب بیان میشود كه تنها از راه ارضای نیازهای سطح پایین میتوان نیازهای سطح بالا را برطرف كرد. در حقیقت راه ارتباط با نیازهای باطنی برطرف كردن نیازهای ظاهریست. بنابراین نیازهای ظاهری به عنوان ابزاری برای برطرف كردن نیازهای باطنی مطرح میشود. در مبحث مورد مطالعه اگر زبان را به مثابه نیازهای ظاهری در نظر بگیریم و احساس (مفهوم) شاعر را به عنوان نیازهای باطنی؛ در نتیجه تنها راه رسیدن به احساس و مفهوم مورد نظر شاعر ، زبان است. تا اینجا زبان را بیشتر به عنوان یك ابزار دیدهایم -ما نام این نقش ابزاری زبان را «نقش اول» میگذاریم- و به این نتیجه رسیدهایم كه نمیتوان زبان را نادیده گرفت زیرا بدون آن نمیتوان به مفاهیم و احساس مورد نظر شاعر رسید.
یكی از مباحثی كه در هنر امروز (همهی انواع آن) مورد توجه است ، «بیان شدن تمام مفاهیم موجود» توسط پیشینیان است. در واقع مفهوم جدیدی برای بیان وجود ندارد و تنها هنرمند میتواند روایتهای متفاوتی نسبت به گذشته ارائه كند. در حقیقت میتوان گفت كه این روایتهای متفاوت هستند كه هنر امروز را میسازند. اگر به این مطلب تكیه كنیم و آن را در بحث خود وارد گردانیم میتوان به این نتیجه رسید كه احساس و مفاهیم مورد نظر شاعر پیش از این توسط دیگران بیان شدهاند و شاعر میبایست روایت جدیدی از آنها به مخاطب عرضه كند تا مورد توجه قرار بگیرد؛ و تنها راه عرضهی آنها استفاده از زبان است. اینجاست كه نقش والاتر زبان (نسبت به نقش ابزاری) خود را نشان میدهد. ما نام این نقش را «نقش دوم» میگذاریم. زبان در این لحظه دست به ابداعات و ایجاد و خلق كلمات و تركیبات تازه میزند و مفهوم مورد نظر مورد نظر شاعر را به بیانی تازه به مخاطب عرضه میدارد. در واقع زبان در اینجا نقش مهمتری را دارد زیرا اگر موفق به انجام وظیفه خود نشود یا مفهوم انتقال پیدا نمیكند (تاثیر كمتر) یا مفهوم به همان صورتی كه قبل از آن بوده انتقال داده میشود (تاثیر بیشتر) كه در این صورت در بیان احساس و مفاهیم دچار تكرار میشویم و شعر جاذبهی خود را از دست میدهد.
در نتیجهی میاحث مطرح شده میتوان به ذكر نكات زیر پرداخت. اگر شعر رابیان احساس و مفاهیم مورد نظر شاعر در نظر بگیریم و بخواهیم این دو را به مخاطب انتقال دهیم راهی به جز زبان نداریم. در حقیقت شعر تا آنجا ازآن شاعر است كه به مخاطب عرضه نشده باشد. اگر شاعری قصد ارائه شعر خود را داشت نمیتواند زبان ضعیف خود را به دلیل اینكه قصد انتقال مفهومی بزرگ و عمیق را داشته توجیه كند. در واقع شاعر مكلف است كه در زمان عرضهی شعر به مخاطب توجه خاص داشته باشد. و این به دلیل نقش دوگانهی شعر در ارتباط بین شاعر و مخاطب است. یك ، نقش ایجاد ارتباط بین شاعر و مخاطب ، برای انتقال مفاهیم و احساس شاعر در قالب زبان به مخاطب؛ و دوم آنكه شعر در بازگشت نقش بازخورد نظر و احساس مخاطب را به شاعر دارد و این نقش در گسترش آن شعر به طرق مختلف در افراد جامعه قابل دیدن است. احساس و مفاهیم دو مقولهای هستند كه در همهی افراد وجود دارد و گاه و بیگاه كسانی هستند كه آنها را به رشتهی تحریر درمیآورند اما نقطهی جدایی این افراد از شاعران ، زبان شاعر است. شاعر كسیست كه این احساس و مفاهیم را در مسیر درستی كه همان زبان باشد (نقش اول-نقش ابزاری) هدایت میكند و با استفاده از ابداعات زبانی و ایجاد تركیبات تازه روح خود را در آن میدمد (نقش دوم-نقش والاتر).
طبقه بندی: مقالات،

زندگی چیست؟ در نگاه اول سوال سادهای به نظر میاد اما همیشه برای انسان صحبت كردن در مورد چیزی كه جریان داره و درونش قرار داره سخته. انسان در مورد مسائلی میتونه بهتر قضاوت كنه كه دید كلی در مرود اون داشته باشه و نسبت به اون قضیه در سطح بالاتری از لحاظ دید قرار داشته باشه. هرچه قدر این سطح دید پایینتر بیاد حرف زدن راجعبش مشكلتر میشه تا جایی كه مشكلترین مسئله اینه كه راجعبه چیزی صحبت كنیم كه درونش هستیم و جریان داره. در واقع چون درونش هستیم وجودش رو حس نمیكنیم. این دقیقاً مثل وجود ماهی توی آبه! ماهی چون داخل آب وجود داره وجود اون رو حس نمیكنه!
چیزی كه الان درونش هستیم اسمش رو میذاریم زندگی! پس دقیقاً باید در مورد چیزهایی حرف بزنیم كه وجود دارند. چیزهایی كه داریم. بنابر این زندگی میشه تمام چیزهایی كه داریم و میتونیم لمسشون كنیم یا حداقل حسشون كنیم.
اما سوال اینجاست،پس چرا همیشه برای بدست آوردن چیزهایی كه نداریم تلاش میكنیم؟ اگر چیزهایی كه نداریم جزئی از زندگی نباشن پس باید وجودشون رو برای همیشه منكر بشیم. اگر هم جزئی از زندگی باشن در كجای ظرف زندگیه ما هستند؟
برمیگردیم به ماهی! ماهی اگر توی تنگ باشه اون آب درون تنگ براش میشه زندگی،اما نمیشه گفت دریا هم خودش یه زندگیه؟! (هرچند كه ماهی اونو نداره) مشكل اینجا خودشو آشكارتر میكنه،اون چیزی كه درونش هستشم حقیقته زندگیه یا اون چیزی كه نداریم و شاید دنبالش هستیم؟
اگر زندگی رو چیزهایی كه وجود دارند فرض كنیم پس چرا با چیزهایی كه داریم به كمال آرامش نمیرسیم؟ چرا سطج رضایتمندی ما از این داشتهها به نهایت خودش نمیرسه؟ چرا همیشه هدف ما چیزهاییه كه نداریم؟ چرا...؟
با این همه سوال گفته و نگفته شده میشه به این نتیجه رسید كه زندگی چیزهایی نیست كه داریم!
اگر زندگی رو چیزهایی فرض كنیم كه نداریم پس چرا با بدست آوردن اونا (تبدیل از نیست به هست!) هنوز به آون آرامش نرسیدیم؟ اگر این فرض درست باشه پس تكلیف چیزهایی كه داریم چی میشه؟ باید خارج از ظرف زندگی در نظر بگیریمشون؟
این ظرف زندگیه بشر هست كه میدان دید اون رو تعیین میكنه، در حقیقت ما تا جایی رو میتونیم ببینیم كه نسبت بهش شناخت داشته باشیم. پی نمیشه گفت چیزی كه وجود داره ما نسبت بهش دیدی نداریم! پس چیزهایی كه وجود دارند جزئی از زندگیه ما هستند.
با این همه حرفی كه زده شد میشه گفت زندگی اون چیزهایی كه نداریم هم نیست!
وقتی نمیشه مطلق راجعبه زندگی حرف زد پس باید تركیب این دو حالت رو نظر بگیریم. زندگی رو میشه تمام داشتهها و نداشتهها تعریف كرد. تمام چیزهایی كه داریم و شاید برای بدست آوردنشون قبلاً تلاش كردیم همراه با تمام چیزهایی كه نداریم،حتی آرزوهایی كه شاید خیلی دور از ما به نظر برسند و شاید هیچگاه بدستشون نیاریم!
همهی ما درگیر هست و نیستها هستیم. ما گاهی حتی با نداشتههامون زندگی میكنیم پس حتماً وجود دارند! اگر با چیزی زندگی میكنیم پس جریان داره و جزئی از زندگی ماست!
طبقه بندی: سه نقطههای من،

چند روز پیش داشتم از سمت گیشا میرفتم خونه. وقتی به اتوبان رسیدم باید اولین خروجی (بزرگراه چمران) رو میرفتم داخل ، اما نرفتم! بعد از چند دقیقه رسیدم به دومین خروجی (بزرگراه كردستان) ، رفتم اما به جای اینكه برم به سمت شمال رفتم درست به همون مسیر قبل! در واقع هیچ اتفاقی نیافتاد و داشتم توی همون مسیر بدون اینكه راهم رو تغییر بدم حركت میكردم. مجبور شدم تا خروجی بعد (بزرگراه حقانی) برم و توی ترافیك وحشتناك اون محدوده مخصوصاً تونل رسالت بیافتم! از اون جا هم تا خونه چون راه رو اشتباه اومده بودم ، موندم تو ترافیك! همهی این مسائل باعث شد توی اون ترافیك به بعضی چیزا فكر كنم:
آدمها بنا به هدفی كه دارند یك همراه برای رسیدن به اون هدف انتخاب میكنند. حالا این راه میتونه حاصل مدتها بررسی و فكر باشه و میتونه ناخودآگاه انتخاب شده باشه. توی این راهی كه خودآگاه یا ناخودآگاه انتخاب كردند به یك سری افراد برخورد میكنند. این افراد هم میتونند حاصل انتخاب خود شخص باشه و یا به طور اتفاقی (البته اتفاقی كه از زاویه دید ما اتفاقه!) وارد این راه بشن.
توی نگاه اول مهمترین چیزی كه آدم بهش میرسه اینه كه این راهه كه از اون آدمها مهمتره. در واقع اگر راه هموار باشه و درست همون چیزی باشه كه میخوایم خیلی نیازی به اون آدما نیست. اما این حالت هیچوقت اتفاق نمیافته. چیزی كه تو واقعیت رخ میده اینه كه همیشه همه چیز –حتی در بهترین شرایط- اونطور نیست كه ما میخوایم. در حقیقت مشكلات جزئی از زندگی هستن و این آدمهای اطرافمون هستند كه میتونند توی این مشكلات به ما كمك كنند و مایهی آرامشمون باشند بنابراین نمیشه گفت فقط اون راهی كه انتخاب كردیم مهمه!
مهمترین چیزی كه اینجا مهمه –بدون شك- آدمایی هستند كه اطرافمونند. در واقع انسان بنا به انسان بودنش نیاز به كمك و راهنمایی داره و حتی اگر نیاز به كمك نداشته باشه نیاز به دلگرمی یا بهتر بگم تكیهگاه داره. آدمهای اطرافمون هستند كه تاثیر زیادی دارند كه مسیر بد زندگی ما رو خوب كنند و مسیر خوب رو بد. چیزی كه اینجا باید بهش اشاره كنم اینه كه بدون هیچ شكی مهمترین تاثیرگذار توی زندگیه خودمون همیشه خودمونیم!
در مرتبهای بالاتر میشه به این نتیجه رسید كه تمام احساسات آدمی فقط با آدمهایی معنا پیدا میكنه كه اطرافش هستن. خوشحالی،ناراحتی،لذت بردن از زندگی و حتی تنهایی فقط و فقط با اون آدمهاست كه معنا داره (میبینیم كه حتی تنهاییه آدمها تنها با بقیه مفهوم داره! چون اگر بقیهای وجود نداشت تنهایی معنایی نداره). این تاثیر آدمها و یا تاثیر ما بر آدمهاست كه یه تمام احساسات آدمی مفهوم میبخشه.
میشه گفت آدمها تاثیر خیلی زیادی دارند كه ما رو به هدفمون نزدیك یا دور كنند. آدمهایی كه انتخاب میكنیم اونقدر مهم هستند كه وجودشون و نقششون توی زندگیمون غیر قابل انكاره. یك راه فقط یك راه نیست بلكه یك زندگیه با تمام اون لحظهها. همهی ما هم توی راه خودمون هستیم و هم توی راه دیگران یعنی در طول عمر خودمون چندبار زندگی میكنیم! ما چندبار زندگی میكنیم بدون این كه بدونیم این حقیقت رو! گاهی لازمه قبل از خودمون به اون آدمهایی فكر كنیم كه اگر نباشن یا فراموششون كنیم از راه زندگیمون و زندگیشون دور میشیم.
دور ، دور ، دور ، دو... ، د... ، ...
طبقه بندی: سه نقطههای من،

نمیدونم چرا باید همهی دلیلها جمع بشن تا درست امروز اینجا بنویسم.مطمئناً هیچ چیزی اتفاقی رخ نمیده؛حتی چیزایی كه فكر میكنیم داره اتفاقی پیش میاد. چون ما داریم از زاویه دید خودمون به اون واقعیت نگاه میكنیم و درست سوال همینجاست آیا زاویه دید ما زاویه حقیقیه یا این مائیم كه داریم با تمایلات پیشفرض خودمون به اون واقعیت میبخشیم؟
پس اصولاً اتفاقاتی كه پیش میاد چیزی نیست كه ما میبینیم بلكه ما داریم با یكسری از محدودیتها به اون واقعیت نگاه میكنیم. این محدودیتها ریشه در خود ما و نگاه ما داره پس حقیقت رو حتی اگر در اون واقعیت ببینیم داریم با محدودیت میبینیم نه چیزی كه واقعاً هست!
امروز مثل كسی كه چیزیو گم كرده رفتم تمام كتابهایی كه هدیه گرفته بودم رو باز كردم. بیشتر از این كه دنبال متن كتاب باشم دنبال نوشته های اولش بودم كه برام تو صفحهی اول نوشته شده بود. توی یكی از كتابا یه چیزیو پیدا كردم كه حتی یادم نبود اونجا گذاشتمش؛یه تار مو! باور نكردنیه نه؟!
بعد به این فكر كردم كه اصولاً ما كه میگیم انسانیم و عقل داریم آیا قادر به این هستیم كه صلاح خودمون رو تشخیص بدیم؟ در واقع صلاحیت این رو داریم كه صلاح خودمون رو تعیین كنیم؟
به خاطر چیزایی كه اول گفتم به این نتیجه میرسیم كه با وجود اینكه در تمام مراحل زندگی این ما هستیم كه داریم تصمیم میگیریم اما این تصمیمها دارند بر اساس یكسری حدسیات یا بهتر بگم دید ناقص از حقایق شكل میگیرن و ما داریم صرفاً تصمیمی رو میگیریم كه نمیدونیم چی پیش میاره حتی اگر نسبت به تصمیمی كه گرفتیم اطمینان كامل داشته باشیم.
پس میتونیم به این نتیجه برسیم كه صلاح خودمون رو خودمون نمیتونیم تعیین كنیم بلكه فقط میتونیم راجعبش تصمیم بگیریم و پیش بریم. بر اساس چیزایی كه اول نوشتم میشه گفت اتفاقایی كه پیش میاد(حتی اتفاقای بد) - البته اگر بخوایم براساس نظام علی و معلولی پیش بریم- میشه گفت اونقدرا هم بد نیستن و در واقع در جهت صلاح ماست. پس لازمه ما نسبت به دید خودمون از هر واقعیت بیشتر از اون چیزی كه باید فكر كنیم و راحت از كنار بعضی چیزا نگذریم. ما داریم از بعضی چیزا راحت میگذریم چون با خودمون میگیم فلان چیز یا فلان كس به دردمون نمیخوره پس ازش میگذرم. اما باید یادمون باشه هر چیز یا هر كسی كه تو زندگیمون وارد میشه وجودش اتفاقی نیست. باید بهتر بهشون نگاه كنیم!
طبقه بندی: سه نقطههای من،
تبلیغات
